تبليغاتX
شبشمار

از تو تا من ؛ آسمان است تا زمین...

 

تو همه پروازی من همه آواز... تو ماهی من چاه ... تو لبی من آه ؛ اینست که گاه حست ؛ لب نشسته ام می یابی و سرخ لبت ؛ لاله آتشین می شود...گر می گیری و می شوی ترنم و می شوم غزل ...

 

 می شوی باران و می باری آسمانی ، بر این هرم نفسگیری که خاک سرشتم را به آب مهر آن گل زده اند ...

 

راهی می شوی تا رنگین کمان و من از تو پل می زنم تا شهر عشق و مسافر غریب دستهایت می شوم تا خدایی که همین نزدیکی است ؛ پشت پلکهایم یا درون قلبم .... چه فرقی می کند؟

 

شش خوان گذشت و گفتم ؛ در هفتمین نظر کن

گفتی:" ز خوان هفتم ؛ محض خدا حذر کن"

 

گفتم که بایدم رفت ... رفتم نبرد فردا

گفتی :"خدانگهدار ... دل را ولی خبر کن"

 

"دل را خبر ندارم از خود که با تو گویم

تنها همین که شبها چون من به مه نظر کن"

 

با من بیا که پروا از اهرمن ندارم

با من بیا ودل را از داغ شعله ور کن

 

با من بیا و لب را زیب دعا و دل باش

از برق چشمهایت زخم مرا سپر کن

 

حالا دوباره دردم ؛ باید گذر ز خویشم...

این خوان هشتمین است ! با من بیا سفر کن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..... | 

شادی به دل ندارد / هرکس که غم ندارد

آن را که درد بوسید / میل عدم ندارد

 

آن را که زخم رویاند در باور گل سرخ

دیگر چه حاجت عشق / بیش است و کم ندارد

 

داغ ستاره پیداست سوسوی تنگی اش را

نور انفجار روح است اما الم ندارد

 

باید رها شوم از واگویه های دلگیر

همراه باورم باش شطٌم بلم ندارد

 

یک پلک بسته ام تا آن دیگری گشایم

آغاز دیگرم نیز جز آخرم ندارد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..... |